قاتل همیشه به محل وقوع جرم برمیگردد - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 18:41
هر آدمی، یه امکانه. واجب نیست. حتی و ضروری نیست. کامل هم نیست. هر آدمی یه حسه. یه باد. یه لحظه خوشی. یه لحظه غم. آدم سیلانه. گردشه. چرخشه. میتونه باشه. میتونه نباشه. میتونه نیومده با دستمال کاغذی پاک شه. میu200dتونه یکم بیشتر باشه و حس کنه. هر آدم یه امکانه. بعد فکرشو بکن. دو تا ممکن به هم میرسن. من...
خیر مقدم به درد نو - تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 19:15
دارم پوست میاندازم. ۳۶ ساله شدهام و تازه یادم افتاده میتوانستم جور دیگری زندگی کنم. خودت را یادت هست؟ یادت هست وقتی نوشته بودی فرضیهی آدم شدن نجمه در دست بررسی ست. وقتی فکر میکردی راههای باطلت را رفتهای و در باد خانه کردهای. یادت هست که پهلو گرفته بودی در ساحلی امن؟! چه میشد اگر میدانستی در هر ساحل ...
برخستگی چیره میشوم - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:34
پسرک به دست و پاهایم میپیچد. توی آشپزخانه ایستادهام و سعی میکنم همزمان ظرف بشویم، آواز بخوانم و حرف بزنم و پیاز رنده کنم و برنج آبکش کنم. نیل دست به دیوار با صدای آوازش «هو هو هو هو هو هوم هوم هوم» میآید تو. دستهای پر از خردهکیکیاش را میمالد به یخچال. بعد شروع میکند یکی یکی کابینت ها را کاویدن. کشوه...
آدم دیگر - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 20:47
یک موجود جدید... یک موجود با با دستها و پاهایی بسیار... با خیال و حواسی متکثر... یک مادر شدهام. تو به خانه آمدهای... خیلی کوچکی... هنوز فرم سرت کامل نشده، کمی برآمدگی دارد. کاکلکم پشت طلایی داری و هر چه که دست میکشم خبری از رویش مو در اطرافش نیست. ممکن است طاس بمانی. چه اهمیتی دارد؟! الان اینجایی با...
ما دو نفر - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 20:47
ما دو نفریم، دو نفر که در هم زندگی میکنیم. برای هم زندگی میکنیم. خواب و نفسمان تا آخر آخر آخرش به هم بستهاست. توی بغلم است. شیشه شیر را پس میزند و به من نگاه میکند. هنوز بیناییاش کامل نیست و خب این البته ربطی به نارس بودنش ندارد. نمیدانم چه میبیند. من به مادرم فکر میکنم و تن کمجان و از نفسافتادهاش د...
پاسبان - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 20:47
مثل یک پاسبان در شیفت شب. در احاطهی اهالی به خواب رفته. با صدای آرام و منظم نفسها. خروپفها. خیسی صورتها. لبخندی به صفحهی روشن گوشیها. بیب بیب پایان کار ماشینظرفشویی. مثل یک پاسبان بیدارم و دورهگرد. به گواه تاریخ امشب شب نیمه شعبان است.پارسال به تولد من افتاده بود این روز و من با زاری بسیار خواسته بو...
گیج - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
يادداشت الان توی فاز گیجیام. نسبت به تو، خودم و همه چیز. اگر مادری تمام مدت به بچهاش فکر نکرد گناه کرده است؟ اگر یک زن بخواهد به خودش و زن بودنش فکر کند. به تن و رایحهی خیال همآغوشی و از بچه غفلت کند، معصیت کرده است؟ راستش تو را اصلا حس نمیکنم.
گايا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
شبی رو یادم میاد که با سین کنار ساحل قدم میزدیم. من حالم خوب نبود. یه جور حس بیقراری. شکمم سفت بود و نمیتونستم تند تند قدم بردارم. چون میبايست مواظب باشم. دويدن غدقن بود. كلافه بودم و با وجود اين سعي ميكردم ازت به دل نگيرم. ميگفتم هر كسي كه درد
قیافهی جدید - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
از صبحی که داشتم دست و صورتم را میشستم دیگر جلوی آینه آفتابی نشدهام. دماغم پت و پهن و گنده شده. پوست صورتم سفید و رنگپریده. چشمم یک جوری ست نمیتوانم بگویم بیفروغ. شاید از همیشه براقتر. ریز و باباقوری هم نیست. عوض شده. گوشههاي چشمم، نوع نگاه كر
آغاز - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
اولین باری که صدای قلبت را شنیدم با خودم گفتم پس هست. آن لحظه نه بغض داشتم نه اشک ریختم. «بودن» چیزی فراتر از هر احساس بشری. بار دوم که صدای قبلت را شنیدم و خودت را دیدم روی مانیتور بزرگ که در حال بازیگوشی بودی. سر بزرگت، دماغت و شکم قلنبهات را که
پس خوب چشمهایت را باز کن تا همه را برایت برقصم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
زوربای یونانی را سال پیشدانشگاهی خواندم. زوربا شخصیتی اپیکوری، خیامی یا حتی ابنسینایی دارد. یک شخصیت بوکوفکسی طور میخواره که همه کاره است و هیچكاره. كتاب دربارهي خوشحالي ست. با اين حال بهرهي من از آن در آنوقت استيصال و نااميدي بيشتر بود. شخصيت
پي نوري، ريگي، لبخندي. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
روایتهای مادران را میخواندم. یکی نوشته بود وقتی فرزند کوچکش دنیا آمده و او را باهاش تنها گذاشتهاند،ترسیده. صورت صورتی و پر چین و چروک کودک. او را به وحشت انداخته. نوشته بود برای فرار از ترس و موقعیتم مدام عکس خودم و بچه را توی اینستاگرام و تلگرام
پرتقال من - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
پلی هست در جهان که بین دو دنیای هیچ و همهچیز است، من بین آن گیر افتادهام. تو را دارم در شکمم که با با پهلو به پهلو شدنم پیچ و تاب میخوری. با راه رفتنم شروع میکنی به لگدپرانی آنقدر که وسط راه مجبور میشوم در پیشگاه یک خانه بنشینم تا آرام بگیری. تو
جنبش کیفآور جنین - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
اندازهی یک بادمجانی. بادمجان چیز خوشمزهای ست. باهاش میشود کلی غذاهای خوشمزه درست کرد. کالری هم ندارد. فقط ممکن است بعضی گلوها را به خارش بیندازد. آن هم موقت. امیدوارم تو بادمجان دوست داشته باشی. اندازهی یک بادمجان 27 سانتی شدهای و من شروع کردها
از ملالی که به هم میدهیم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
همه رفتهاند هواخوري و پیادهروی، یک جایی در دامنهی کوه که چشمه دارد و آفتاب تابنده. من در اتاق باران نشستهام. یک پیراهن گشاد بلند با گلهای درشت آبی و سورمهاي تنم است. لباسي كه حس و حال درياهاي جنوبي را دارد. حس جاهايي كه نرفتهام و توي فيلمها د
و حيات، غفلت يك لحظهي حوا ست. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:05
امروز تکان خوردی و من از روی دامنم دیدمت. ضربه زدی یا در جایت غلت خوردی. داشتی پیامی میرساندی یا فقط بازیگوشی میکردی. بودنت از پوستم گذشت از پارچهی نخی پیراهنم عبور کرد و شبیه یك برآمدگی کوتاه مدت روی شکم ظاهر شد. دست کشیدم روی شکمم و بعد باز پاسخ
کوچه ها تاریکن دکونا بسته ان - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 16:26
هر سال این وقتxadها از این میxadنوشتم که چه xadقدر بدم میxadآید از این وقت سال. حال و هوایی که نفس زمستان را میxadبرد. شور و حال نوروز، لباس تازه پوشیدن، شکوفهxad های صورتی، کمپین حمایت از ماهی قرمز، تصمیمxad گیرها
یه معجزه خدا - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 16:26
باد به پنجره میکوبه و گاهی چهار ستون این بنای قدیمی رو به لرزه در میاره. اما خیالی نیست. میگن حال زمین خوبه. داره تن سبک میکنه. ۶ میلیارد جمعیت چپیدن تو خونههاشون. زمین خمیازه میکشه و دو تا دستش ر
خودش نيست خودش نيست - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 16:26
عين رگبارهاي بهار. از اين كتاب به آن كتاب؛ كلاسيك به سنت ستيز. فلسفه به تاريخ. سخت به آسان. كوتاه به بلند. داستاني به نظري. داستان هاي كوتاه را معمولا هر طور شده مي خوانم. تكه هايي از مجلات يا جستار و
یک بازی که دلم نمیخواهد در آن شریک باشم. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 7:44
امروز داشتم به این فکر میکردم که من از خوندن داستان خوشم میاد. موقع خواندن داستانها فکرم بازه. دلم میخواد از قصهای که میخونم خوشم بیاد. دلم میخواد بلند شم و برای نویسنده دست بزنم و جیغ و هورا بکشم.