روز جمعه (با خانواده) - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
خیال داشتم بروم تمرین داستان روز جمعه ام را انجام دهم و همین را هم به آلا گفتم و ازش خواستم کمی دراز بکشد و استراحت کند. در جواب گفت که من هم قصه ای دارم. تمرین را رها کردم و شروع کردم به تایپ کلمات
یک روز تقریبا بیمارستانی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
دیروز با "هاکوپ بارونیان" آشنا شدم. ظاهرا حدود صد و بیست سال قبل زندگی می کرده است. همانطور که از اسمش پیداست ارمنی است. وقتی روی مبل دو نفرهی چرم زرشکی اتاق کوچک در بیمارستان، منتظر سین نشسته بودم ت
هیچ کس شبیه مادربزرگ نیست. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
هر وقت من و خواهرهایم از سر و وضعمان می نالیم. مثلا از قدکوتاه یا پوست یا هر عیب و ایراد دیگری، مامان می گوید با این ازدواج های تو در توی فامیلی، باید کلاه تان را بیندازید بالا که خل وضعی عقب افتاده ذ
نوشتن برای زیستن - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
همیشه سر برشهای زمانیام به مشکل برمیخورم. مسئلهxadی بزرگ دیگرم به عنوان یک کل دیدن و بعدا یکی یکی رفتن به جزیئات است. یعنی تقریبا نگاهی که یک رمانxadنویس دارد. با خودم فکر میxadکنم چرا حتماً باید داستان
یادداشت برای کتاب - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
موزه معصومیت یادداشتی کوتاه راجع به موزهی بیگناهی یا معصومیت پاموک که برای جمعه نامه دنیای اقتصاد نوشته ام.خودستایانه ترین اثر پاموک، و شیرین ترین اثرش.
ورق زدن دردها - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
«ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام! ای خداوند! مرا شفا ده زیرا که استخوانهایم مضطرب است.» روی تختم دراز کشیدم، داشتم نیویورکر میخوندم، همون که رو جلدش کاریکاتور ترامپ هست که وسط یه باتلاق
خلوت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
میز آرایشم بغل پنجره است، رو به روی ساختمانی سیمانی، فرسوده با ترکهای بسیار روی دیوارهایش که خوابگاه دخترانه است. پردهی حریر زرشکی رنگ اتاقم را معمولا به کناری زدهام که آفتاب بیاید. دوست دارم نور
جوکر - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:16
خب مگه غیر از اینه؟ وقتی میشاشیم چی می ریزیم بیرون؟ آمونیاک؟ من میگم نه. نفرت. آخه مگه چی خوردیم غیر از این؟ همه دل و رودمون رو که بگردی یک وعده غذای بدون ترس، بدون اضطراب،بدون بغض نفرستادیم پایین. سی
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 16:18
دو شب است پشت سر هم خواب کلمه می بینم. کسی قرار است زنش را بکشد. هر بار به دلیلی. هر بار به نحوی. هر بار با کلمات جداگانه ای.بیدار میشوم. همه را از برم. فکر می کنم بنویسمشان. می بینم منطق خواب با داست
آفاق پوشیده از فر بیخویشی ست. - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 16:18
آلا وقتی کوچولو بود. یعنی از حالاش هم کوچولوتر یه بار سرما خورد. مامانش بهش قرص جوشان داد بخوره و اون نمیخورد. مامانش ازش پرسید چرا نمیخوری؟ گفت آخه حالتش گاز داره.تو تاریکی راه میرم و به آدمایی فک
مه - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 16:18
امروز نرفتم پیاده روی. در عوضش رفتم توی وان آب دراز کشیدم. آب سرد که کمی بعدش با دمای بدنم یکی شد. راضیه دیشب گفت رازها به مرور زمان کهنه می شوند. شبش من خواب دیدم و در خواب همه چیز تازه بود. طراوت و
(دوستی) اما نه کامل نه جامع... - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
موقعیتxad های نابه هنجار خانوادگی، آشوب زدگی و سرگردانی دوران بلوغ، اختلالات و بیماری روانی، بیاخلاق بودن، بدجنسی و سفاهت داشتن در مورد نوع کنشت به یک همxadنوع، مبتلا بودن به بیماری مادام العمر، سرد یا ب
ترانۀ برف خاموش - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
بالاخره پس از مدتی، همه چیز سکون و قرار یافته است. آسمان آبی مخملxadگونی دارد. من در صلحم. جشنوارهxadی متوسط فجر به پایان رسیده، قیمت دلار همان بالا ثابت مانده است. ابرها پراکنده و بازیگوش و لطیف اند.
قرنها پس از تو هنوز... - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
خیلی سال است که دیگر رخت و لباس نمیxadخرم. اشتیاقم را برای نو کردن جامه از دست داده ام. منظورم این است که دوره نمی افتم توی پاساژ و بازارها و هر چه به چشمم دیدم بخرم، یک دلیلش این است که از مصرف گرایی ب
بلند فكر كردن - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
یک دیدگاه هست که میگه؛ هر نسلی، بلا و آزمون خودش رو داره. من اینو به شدت قبول دارم. اگرچه تا جایی که میدونم همیشه اون بلا، در واقع تاوان عملی هست که از نسل قبلی سر زده، فکرشو که کنی تاریخ با هیچکی شوخ
تیغ - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
سین میگوید اصل و اساس همهی چیز بودن است. میگوید اینکه چه هستی و چگونه هستی مهم نیست، بودن شر را توجیه میکند.میپرسم یعنی همین که باشیم دیگر حسابمان صاف شده؟ هر بلایی هم سرمان بیاید مهم نیست؟میگوی
نیمه اول اسفند - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
داشتم با بچهxadها حرف میزدم. صدای راضیه را که در مترو نیویورک احتمالا به مقصد بیمارستان یا برگشت از آنجا بود، و به سختی میشد شنیدش. صدای نسیم که شبیه نوجوانها بود، مثل ساقهxadای لرزان و سمج که از وسط ش
هزار راه ... - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
تبخال زده ام. صبح که بیدار شدم حس کردم حجم بالایی ام کمی بیشتر شده، زبان کشیدم رویش، ورم کرده بود کمی می سوخت. رفتم توی آینه، خودش بود. تزریق ژل لب هم همین جوریست؟ فعلا فقط کمی بالا امده بدون هیچ زخم
اولین تقلا - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
مادرم می گوید من را راحت به دنیا آورده، درد زیادی نکشیده، اما خون زیادی ازش رفته و بی حال شده بوده است. من در یک بیمارستان دولتی مخصوص زنان و زایمان به دنیا آمده ام. یک سالن بزرگ پر از تخت باریک با فا
داشتن یا نداشتن - تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 13:35
این سوال برای من خیلی تازه است. در دهه ی بیست مصمم بودم که بچه آوردن به این دنیا، یک جور ظلم است. به بچه ای که می آید و آدم می شود و این آدم در جوانی مدام ممکن است به این فکر کند که کی و چگونه خودش را