خرید بک لینک

امروز نرفتم پیاده روی. در عوضش رفتم توی وان آب دراز کشیدم. آب سرد که کمی بعدش با دمای بدنم یکی شد. راضیه دیشب گفت رازها به مرور زمان کهنه می شوند. شبش من خواب دیدم و در خواب همه چیز تازه بود. طراوت و التهاب لحظه ی اتفاق افتادن را داشت. در خواب تلاش کردم به دستش بیاورم. برخلاف چیزی که در واقعیت خواسته بودم. در خواب همه چیز ساده تر بود و در عین حال شدیدتر. در وان آبی رنگ حمام دراز کشیدم و موهایم را در آب غرق کردم و برای خودم قصه گفتم. توی قصه ها من راوی دیگر هیچ کاره بودم. راوی دوم شخص بود که داشت میگفت یادت هست؟

هنوز می توانستم خجل بشوم. اشک بریزم. بلرزم بر خودم یا از عصبانیت دندانم را به هم فشار دهم. رازها آنقدری که باید صبور نیستند. آنقدری که کهنه شوند. یک درزی پیدا می کنند برای بیرون زدن. و واقعیت این است که بدشان نمی آید زیر و رویت کنند. اصلا برای چه باید قوی شوی؟ همه که برای رسیدن نیست؟ منصوب شدن و پست گرفتن و مفتخر شدن. اصلش همین است که بتوانی فراموش کنی و خودت دستت را بکشی بیرون.

زن سی و دو ساله ای که توی وان حمام دراز کشیده و در چاله چوله های خاطراتش بالا و پایین می رود بی شباهت به لیمو عمانی نیست که وسط خورشت قیمه بخار میکند. چه قل قلی برداشته بود حافظه ی زیر آب رفته ی من.

از آن خود داشتن...چه قدر عجیب است. اینکه میخواهی قصه ای را با تمام دنیا شریک شوی و در عین حال نمی خواهی. آهنگ های مورد علاقه، کتاب های مورد علاقه و گذشته شوخ و شنگ مورد علاقه ات، جراحات مورد علاقه ات، خطوط بخیه خورده بدنت...دلت میخواهد روای شان باشی و در عین حال نمیخواهی دانایی کور و تاریک آدمها در موردت، لذت رفتن زیر آب و غوطه خوردن در سیالیت شیرین و شور آنها را از تو بگیرد. چیزی در این لب باز کردن و خراب شدنش برای همیشه هست.

از آب که آمده بودم بیرون. سبک بودم. تنها ترس عظیمی بر من مسلط شده بود. اگر نتوانم داستان خوبی بنویسم چه؟ اگر حتی یک داستان خوب هم ننوشتم چه؟ حوله بیش از اندازه سنگین بود برای تن من که خودش را خالی کرده بود و این هراس ناگهانی پیش رویش سر برآورده بود. حوله را که تنم کردم. لاغر و نحیف و شکننده بودم.

دلم می خواست فرار کنم. موهای خیسم را کشیدم روی صورتم.

برچسب: نویسنده: روژان کوشکی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 16:18

صفحه بندی