خرید بک لینک

يادداشت

الان توی فاز گیجیام. نسبت به تو، خودم و همه چیز. اگر مادری تمام مدت به بچهاش فکر نکرد گناه کرده است؟ اگر یک زن بخواهد به خودش و زن بودنش فکر کند. به تن و رایحهی خیال همآغوشی و از بچه غفلت کند، معصیت کرده است؟

راستش تو را اصلا حس نمیکنم. صدای قلبت را هم شنیدم. خیلی بزرگتر از همیشهای، اندازهی یک خرما. اما من حتی به خودم زحمت نمیدهم دربارهات بخوانم. در مورد اینکه باید چطور با تو رفتار کرد و آمادگی و این جور چیزها. نه راجع به زایمان، نه لحظههای بعدش. این مادرانی که تمام وقت حس میکنند یک جور چیزی توی دلشان است. اینها که معجزه را میفهمند چرا من نیستم؟

من دلم برای مادران آبان... فقط این روزها به همین واسطهاست که مادری را میفهمم.

باقی روز گیجم. دلم از همه چیز به هم میخورد. طاقت بو ندارم. طاقت صدا، صدای فیلم، صدای شخصیتها، صدای جوشکاری، صدای رفت و برگشت موج دریا، صدای ملچ و ملوچ. چند روز پیش به خاطر اینکه سین توی سوپ سیر انداخته بود کلی گریه کردم. بوی سیر آنقدر آزاردهنده بود که ناگهان تبدیل به بزرگترین مشکل جهان شد. سندی بر فلاکت وضع من.

دلم میخواهد خیال کنم. همهاش بروم توی رویا. خودم را جای دیگر ببینم. خوشاندام. خوش اشتها و شاد. ميرقصم، ميبوسم. به هيچ چيز در دنيا وابسته نيستم.

آيا زدن اين حرفها معصيت است؟ بيانصافي بزرگي ست؟


برچسبها: زادن

برچسب: نویسنده: روژان کوشکی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:05

صفحه بندی